Saturday, September 23, 2006

dastan

1
روزي پسر كوچكي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن سكه آن هم بدون زحمت خيلي ذوق زده شد .اين تجربه باعث شدكه او بقيه روزهاي عمرش هم با چشمهاي بازسرش را به سمت پايين بگيرد و به دنبال سكه بگردد.او در مدت زندگيش 296سكه1سنتي / 48سكه 5 سنتي/ 19سكه10سنتي/ 16سكه 25سنتي/ 2نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده پيدا كرد.يعني جمعا13دلارو 26سنت.اما در برابر بدست آوردن اين ثروت او زيبايي دل انگيز 31396طلوع خورشيد /درخشش 157رنگين كمان و منظره درختان افرا را از دست داد.او هيچگاه ابرهاي سفيدي را كه بر فراز آسمانها در حركت بودند نديد.و پرندگان در حال پرواز /درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزيي از خاطرات او نشد.

2
زندگي رياضيات است
خوبي ها را جمع كنيددعواها را كم كنيدشادي ها را ضرب كنيددردها را تقسيم كنيدنفرت ها را زير راديكال ببريدعشق را به توان برسانيد
ويكتور هوگو

3
قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

4
هفت نصيحت مولانا
• گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
• اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب)
• وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
• متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
• بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
• اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه


5
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:

مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي
اما من به اين كوچكي و ناتواني
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟

خداوند پاسخ داد:
از ميان فرشتگان بيشمارم
يكي را براي تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامي و
مراقب تو خواهد بود.

كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن
و آواز و شادي كاري ندارم.

خداوند لبخند زد :
فرشته ي تو برايتآواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.

كودك ادامه داد :
من چطور مي توانم بفهمم
كه مردم چه مي گويند در حالي
كه زبان آنها را نمي دانم.

خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين
واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوري به تو ياد خواهد
داد كه چگونه صحبت كني.

كودك با ناراحتي گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟

و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟
"فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني."

كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد
هم زندگي مي كنند. چه كسي
از من محافظت خواهد كرد؟؟

خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتي اگر به
قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد :
اما من هميشه به اين دليل
كه نمي توانم تو را ببينم
غمگين خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات هميشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من هميشه در كنار تو هستم.

در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد.

كودك مي دانست كه بزودي
بايد سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد :

خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.

خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهميتي ندارد

ولي مي تواني او را "مادر" صدا كني.

6
استادي با مريدش در صحراي عربستان اسب سواري ميكنند. استاد از هر لحظه سواري اش براي آموختن ايمان به مريدش استفاده ميكندبه خدا اعتماد داشته باش. خدا هرگز فرزندانش را رها نميكند_ شب هنگام در چادر؛ استاد از مريدش ميخواهد اسب ها را به صخره اي در نزديكي شان ببندد. مريد به سوي صخره ميرود؛ اما سخنان استاد را به ياد مي آورد و فكر ميكند : حتما دارد امتحانم ميكند بايد اسبها را به خدا بسپارم و اسبها را نميبنددصبح روز بعد ، مريد متوجه ميشود كه اسبها ناپديد شده اند. خشمگين به سراغ استادش ميرود و فرياد ميزند : تو درباره خدا هيچ نميداني. من اسبها را به امان او رها كردم ، وحالا رفته انداستاد پاسخ داد: خدا ميخواست مراقب اسب ها باشد. اما براي آن كار به دستان تو احتياج داشت تا آنها را ببندد
پائولو كوئليو


7
عشق از دوست داشتن پرسيد فرق من و تو چيست؟ پاسخ داد: من با يك سلام شروع ميشوم و تو با يك نگاه. من با يك دروغ از بين ميروم و تو با مرگ

8
مولاي پرهيزگاران فرموده اند: در شرافت علم همين بس که کسي هم که لياقت آنرا ندارد، ادعاي داشتن علم مي‌کند و اگر علم به او نسبت داده شود خوشحال مي‌شود، و در زشتي و بي‌ارزشي جهل همين بس که حتي جاهلان نيز از جهل و ناداني برائت مي‌جويند و اگر جهل به آنان نسبت داده شود به خشم مي‌آيند


9
يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دروني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست ، ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد

ويكتور هوگو

10
دوستي

كسي را كه تو دوستش داري همه حقي بر تو دارد حتي حق دارد تو را دوست نداشته بشد

11
كفران محبت

دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

12
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

13 گريه

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه نامردي اشكاتو ببینه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي ؟ گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره ..... گفتم : يه خواهش دارم وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار- گفتي: به چشم .... حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره .......... تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي

14
(( از نصايح لقمان حکيم به فرزندش ))

از نصايح لقمان حکيم به فرزندش :اي فرزند از چهار هزار حديث چهارصد نکته ، و از چهارصد نکته هشت مورد
را فراگرفته ام که به اين شرح است :

دو چيز را هرگز فراموش نکن :

1-خدا 2- مرگ

دوچيز را زود فراموش کن :

1-بدي ديگران در حق خودت 2- خوبي خودت در حق ديگران

چهار چيز را بيش از پيش نگه دار :

1- شکمت را سر سفره مردم

2- زبانت را در جمع

3- چشمت را در خانه دوستان

4- دلت را در سر نماز

15
يك روز سر كلاس فلسفه ، استاد ظرف بزرگ شيشه اي را روي ميز قرار داد و اون رو پر از توپ هاي بيليارد كرد ، سپس از شاگردان پرسيد آيا اين شيشه پر شده ؟ شاگردان پاسخ دادند : بله
سپس استاد تعدادي تيله را توي شيشه ريخت ، تيله ها بين توپ ها جا گرفتند ، استاد پرسيد آيا شيشه پر است ؟ شاگاين فلسفه و راز زندگي اسردان جواب دادند : بله
بعد استاد ظرف را با ماسه پر كرد ، ماسه ها تمام فضاي خالي را اشغال كردند ، استاد پرسيد آيا ظرف پر شده است ؟ شاگردان جواب دادند : بله
استاد گفت زندگي مانند اين شيشه است ، مسايل اصلي زندگي مانند توپ بيليارد ،‌مسايل تقريبا مهم مثل تيله و مسايل جزئي مثل ماسه ، اگه شيشه رو با ماسه پر كنيد جايي براي تيله ها و توپ ها نميمونه .

Friday, July 07, 2006

کمک به کودکان گرسنه تنها با یک کلیک



با کلیک کردن بر روی آیکون زرد وسط صفحه




اسپانسرهای این سایت با کمک سازمان ملل به ازا هر کلیک یک غذای رایگان در اختیار کودکان گرسنه قرار میدهند

http://thehungersite.com/

Thursday, July 06, 2006

gallery



























Wednesday, June 28, 2006

KORKUYORUM



Korkuyorum Denize Bakamiyorum Bulutlara Bakamiyorum.
Gökyüzüne Bakamiyorum Çünkü Korkuyorum Güzelim.
Bunlar Mavi Oldugu için Senin Gözlerini Hatirlatiyor.
Seni Hatirlayinca Agliyorum Günese Bakamiyorum Korkuyorum.

Günese Baktigimda Ürperiyorum Senin Beni Yaktigin Gibi.
Günesin beni yakmasindan Korkuyorum güzelim.
Korkuyorum Köprüden geçmekten korkuyorum.
Hani ikimizin kalbinin arasinda Köprü kurmustuk.

Ve göçmüstü Köprünün adida ask köprüsüydü.
Ask köprüsü gibi güzelim.
Bütün köprülerin göçmesinden Korkuyorum be güzelim.
Elimde olmadan Rüzgarin esmesinden korkuyorum.

Her rüzgar esisinde Senin nefesini hissediyorum.
Senin nefesin öldürmüstü beni.
Onun için öldükten sonra.
Tekrar tekrar ölmekten korkuyorum.

Korkuyorum güzelim korkuyorum Karanliktan korkuyorum.
Karanlik siyahi hatirlatiyor Siyah ise saçlarini hatirlatiyor.
Seni hatirlamaktan korkuyorum.
Her hatirlayista aglamaktan korkuyorum.

Bir daha sevmekten korkuyorum.
Çünkü artik gücüm kalmadi Sevdigim.
Zaman ayrilmayi Yüregim kaldiramaz be güzelim.
Ölmekten korkmuyorum be güzelim.
Tek korkmadigim sey ölmek.
Senin beni öldürmenden korkuyorum

Askimin Tarifi

Askimin Tarifi Sana nasil anlatsam bilmiyorum. Ama bildigim tek ama tek sey seni delicesine çok sevdigim. Seninle öyle bütünlestim ki ayrilmak degil kopamiyorum senden. Ne seni birakabiliyorum; ne de kendimi hiçe sayiyorum. Bunlarin ikisini de yapamiyorum. Çünkü artik düsünemiyorum. Kafama, benligime o kadar yerlesmissin ki; seni oradan çikartmak olanaksiz. Belki kendimi küçük düsürüyorum ama sevgide küçük düsme söz konusu olsa bile seve seve senin için her adimi atarim. Seni o kadar çok sevdim ki artik askim senden bile öte. Seni sevdigimi daglara, taslara kisacasi her yere; bütün kainata haykirmak istiyorum Seni Seviyorum!! Bu kelime topluluklarini defalarca senin için ama yalniz senin için tekrarlayabilirim. Biliyor musun; seni sevdigimden beri artik çevremdeki her sey gözüme daha güzel daha hos ve de daha ümit verici gelmeye basladi çünkü onlar bana seni hatirlatiyor... Daglar gibi sende içimde çok büyük tutunulmasi zor bir yerdesin. Tepeler gibi sende içimde ulasilmasi zorsun. Zirveye sadece bir kisi çikar senin yasaminda; iste o da ben olmak istiyorum zirvede tek ben; BEN VE SEN... Su gibi berraksin ama içimdekileri de alip götürüyorsun,yol gibi senin de sonun yok; yani seni sevmenin sonu yok... Bu böyle nereye kadar sürer bilemem tabi. Bunu ben belirleyemem; ama sunu bil ki seninle ölüme bile varim..! Sensiz geçen bir gün degil bir salise bile düsünemez oldum. Sen benim; benligim, varligim, hayatim, gelecegim, çilginligim, sevincim, mükemmelim, sevdicegim kisacasi her seyim her seyimsin... Sensiz bir hayatin oksijensiz yasamdan farki yoktur. Aldigim nefes içtigim su yürüdügüm yol her seyde sen ve senden izler var. Seni seviyorum ,Seni seviyorum,Seni seviyorum,Seni seviyorum,Seni seviyorum...



Sevgilim
Sen gideli kaç saat oldu ? Kaç gün geçti, kaç hafta..? Saymadım.. Bana yüzyıllar geçmiş gibi geliyor. Son anda sen giderken gözlerinin buğusunu bıraktın.. Şimdi sis içinde bütün dünya. Çiçekler gözyaşlarımı içti, sen onları kırağı sanırsın, çiy sanırsın.. oysa hepsi benim gözyaşlarımla ıslak.. Sevgilim özlüyorum seni.. Bir balta indirildi, içimden bir ağaç köküyle devrildi. Gözlerimden akan yaştan belli değil mi, içim kanıyor. Özlem bir bulut gibi sarıyor beni, kuşatıyor . Seni sevmek bir sonsuzluk gibi büyüyor içimde. Haftanın her gününe, geçen her saate senin adını verdim. Senin adınla başlıyor mevsimler, yıllar sen varsan içinde, geçerli... Özlem bir yağmur gibi yağıyor üstüme. Damlalar yüreğime vuruyor. Gecenin karanlığında bir başınayım.Uykularım bölük pörçük. Bütün rüyalarımda sen.. gözlerim kapanır kapanmaz gözlerin yaklaşıyor. Sonra bir rüzgar alıp seni, benden uzaklara götürüyor. Geceler boyu sabahlayıp uğruna, boşluğa düştüğüm sevdiğim, bir tanem, gözbebeğim.. Yüreğimden mühürlendim sana.. Şiirler havalanıyor kuşlar gibi, şarkılar ağlıyor yokluğuna.. Sevgilim hayatı sende buldum ben, tükenirsem sen tüketirsin beni. Yoksun, gittin, tek başına koydun... Bu nasıl bir özlemdir, kendi gövdem ateşten bir gömlek.. yanıyorum..Yetti artık, yetiş n'olur dayanamıyorum.


http://www.hasretimsin.net/

Monday, June 26, 2006

آخرین شعر

son Siir

Yazilar bitince
denizi seyret biraz.

Sözler bitince
anlatamadiklarina üzülme.

Yorgunsan konusma istersen.
Saat kaç olursa olsun,
ben gözlerini dinliyor olacagim...


Erhan Güleryüz


آخرين شعر

آنگاه كه نوشته هايت پايان می‌گيرد٬
اندكي به تماشاي دريا بنشين.
آنگاه كه حرفهايت پايان مي گيرد٬
بخاطر ناگفته‌هايت دلگير مشو
خسته اي، مي خواهي چندي بيارام.
ساعت هر چند كه مي خواهد باشد٬من چشمانت را گوش خواهم داد....


ارهان گولريوز





Seyyar Satici

Içimi sergileyecek bir vitrinim olmadi hiç.
Bir seyyar satici kiliginda sevdim seni hep.
Bu yüzden sehrin tüm caddeleri bilir askimi.

Seni mahalle aralarina bagirdim.
Kirli pestamalim anilarima siginak,
Papatya desenli tezgahim hayatimin iskeleti.
Seni, kimsesiz çocuklara bagirdim.
Cuma günleri Pazar yerine,
Aksamlari lüks semtlere.
Gece gündüz çalisip,
Kurtaracaktim güya icrada olan askimizi ya!
Nafile...iki zabita el koydu tezgahima.
Son taksitinle birlikte sen de gittin.

....

simdi bir saskin kiliginda seviyorum seni.
Ve sehrin tüm saskinlari biliyor askimi

Fahrettin Köseoglu



فروشنده دوره‌‌گرد
هيچ‌گاه ويترينی نداشته‌ام٬ تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.در قامت يک فروشنده دوره‌گرد عاشق تو شدم.از اين روست که تمام خيابانهای شهر٬عشق مرا می‌شناسند.
تو را در ميان کوچه‌ها فرياد کردم.دستمال کثيفم به کنج خاطره‌ها خزيده٬و چرخ دستی‌ام٬- با نقشهايی از گل بابونه -تمام زندگيم بود.
تو را برای کودکان بی‌کس فرياد کردم. روزهای جمعه به جای يکشنبه‌ها٬و شبها به سمت بالای شهر.
شب و روز در تلاش بودم٬تا انگار عشقِ دربندمان را رها سازم.افسوس..... دو مامور ضبط کردند بساطم رابا آخرين قسط چرخ دستی٬ تو هم رفتی.
.............
حال٬ در قامت يک ديوانه دوستت می‌دارم.و تمام ديوانه‌های شهرعشق مرا می‌شناسند.
فخرالدين کوشه‌اوغلو

از وبلاگ آرکاداش

Sunday, June 25, 2006

آمرزش

ابليس به خداي عزوجل عرضه داشت
به عزتت سوگندکه تا هستم نسل آدم را مادام که جان داردگمراه مي کنم
خداوند فرمود به عزتم سوگندکه همواره آنها را مادام که از من مغفرت بخواهند مي آمرزم
حضرت محمد

گلچين


كنفسيوس
به جاي آنكه به تاريكي لعنت بفرستيد، يك شمع روشن كنيد

وينس لمباردي
بردن همه چيز نيست اما تلاش براي بردن چرا

مثل آلماني
افتادن در گل ولاي ننگ نيست،ننگ در اين است كه در آنجا بماني

فلوبر
خوشبختي،يعني هماهنگي باحوادث روزگار

سارنف
داشتن پشتكار،تفاوت ظريف بين شكست و كاميابي است

اپيكور
كسي كه از هيچ چيز كوچكي خوشحال نمي شود،هيچگاه خوشبخت نخواهد شد

لاوسن
وقتي آنچه داريم مي بخشيم،آنچه نيازمند آنيم دريافت خواهيم كرد

پرمودا باترا
مشكلات خود را بر ماسه ها بنويسيد و موفقيتهايتان رابر سنگ مرمر

منتسكيو
انسان همچون رودخانه است،هر چه عميقتر باشد، آرام و متواضع تر است

ارسطو
عاقل آنچه را كه مي داند،نمي گويد ولي آنچه را كه مي گويد، مي داند

آندره ژيد
بکوش که عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان مي نگري

حضرت سليمان
شما که نمي دانيد ،امروز چه مي شود ،پس به فردا افتخار نکنيد

ولتر
سعادت، مثل هر فضيلتي،از دو چيز،به دست مي آيد:صرفه جويي وکوشش

مثل ايتاليايي
بدترين دزدها کتاب بد است

ژان ژاک روسو
به توانايي خود ايمان داشتن،نيمي از موفقيت است

ميشل سروانتس
آن که صداقت دارد در دنيا از هيچ چيز و هيچ کس باک ندارد

ابولعلا
بايد از بدي كردن بيشتر بترسيم تا بدي ديدن


به خاطر بسپاريم که

تنها ماهي هاي مرده با جريان رودخانه حرکت مي کنند

همواره خورشيد از تاريکترين نقطه شب طلوع مي کند

براي درک عمق دريا بايد در آن غرق شد

1

1

Friday, June 23, 2006

من عاشقشم اما

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا مي کرد .به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .نشستم روي صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

از وبلاگ امير


نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه


يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه."
از وبلاگ امير

دو روز مانده به پایان جهان

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويی که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را در نمی يابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد. اما می ترسيد حرکت کند، می ترسيد راه برود، می ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد. قدری ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشيد بگذارد. می تواند... او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمينی را مالک نشد، مقامی را به دست نياورد اما... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روی چمن خوابيد. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زيسته بود.